تبليغاتX
ساده مثل صبح

بیچاره من که بعد تو اواره میشم

باورم نمیشه که رفتی از پیشم

روزا میگذشتن اما به سختی

اومدم به دیدنت اما تو رفتی

چاره درد من مرگم رسیده

اینجا حتی قبله ام صبرم نمیده

اومدم نذارم عشقتو ببازی

اما این رسمش نبود مهمون نوازی

اره این رسمش نبود مهمون نوازی

میمیرم اگه ازتو نشونی نمونه عزیزم

میسوزم تو نیای من چشامو به در میدوزم

میمیرم نگو رفتن من واست فرقی نداره

من میرم اا گریه نکن  دیگه فایده ای نداره

میرم میرم میرم بدون وداع

میرم میرم میرم به خاطره ها

میرم میرم میرم خداحافظ


 

نوشته شده توسط لیدا مهاجری در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت


 

الهی:

 

من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم

                           که تو در عرش کبریای خود نداری

                                                    زیرا من چون تویی دارم و

                                                                          تو چون خودی نداری


 

نوشته شده توسط لیدا مهاجری در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت


مادربزرگ هم رفت و تنهام گذاشت!!!

در خونشو که باز میکردی با یه لبخند مهربون برات دست تکون میداد.و با اشاره تو رو دعوتت میکرد که به کنج تنهاییش بری....

وقتی پایین تختش مینشستم زیر لب همش ذکر میگفت و با اون همه رنجی که میکشید از بدی روزگار هیچوقت دستای رو به اسمونش پایین نمی اومد.همیشه برام خوراکی میخریدو میگذاشت زیر تختش بعد وقتی میرفتم خودش خم میشدو از زیر تخت درمی اورد و میداد دستم....من کوچیکترین نوه دختری مادربزرگ بودم.

بابابزرگ که رفت غم از دست دادن سایش رو حس نکردیم.چون مادر بزرگ بود که در خونشونو به رومون باز کنه....

۲ روزه که دیگه سایش بالا سرمون نیست.جای تختش گوشه خونه خالیه..چادر نمازش کنار دیوار مونده.تسبیحش هم انگار از روزگار خسته استو بارفتن مادربزرگ بند بندش داره از هم پاره میشه...

وقتی کنار دستش مینشستی از درد به خودش میپیچید.تمام تلاشمو میکردم تا یه لبخند کوچولو مهمونم کنه.همین که میخندید دستاشو رو به اسمون بلند میکردو میگفت:خدا عاقبت به خیرت کنه دخترم...و همین دعاش برام قد دنیا بود...

.

.

.

مادربزرگ حالا که نیستی کی برام آرزوی عاقبت به خیری کنه؟!کو اون تختت تا دوباره خم شی و اززیرش برام خوراکی دراریو با دستای چروکیدت بزاریش تو بغلم؟!کجاست اون جانمازت تا خودم برات پهن کنمو تو نشسته سجده کنیو من نگاهت کنم؟!

مادربزرگ تو که همیشه از سرما بدت می اومد حالا چطوری بدون لباس زیر اونهمه خاک که از سرما یخ زده راحت گرفتی خوابیدذی؟!

مادربزرگ کی میخوای از خواب بیدار شی تا برات از سماور چایی بریزمو خودم قند بزارم تو دهنتو تو چاییتو اروم سر بکشی.؟!

بچه ها وقتی از دست دنیا دلشون به تنگ میاد هرجا که باشن خودشونو به مادرشون میرسوننو تو بغلش اروم میگیرن...مامان بزرگ حالا که رفتی مامانم خودشو تو بغل کی اروم کنه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

مامانی مامانی کاش واسه یه بارم شده اوئن چشای مهربونتو باز میکردیو میدیدی که دختر کوچولوت دلش واست یه ذره شده....


 

نوشته شده توسط لیدا مهاجری در شنبه دوازدهم آذر 1390 ساعت 12:40 موضوع | لینک ثابت


 

تا مگر يك نفسم بوي تو آرد دم صبح


همه شب منتظر مرغ غزل خوان بودم


 

نوشته شده توسط لیدا مهاجری در سه شنبه هفدهم آبان 1390 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت


تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم


 

نوشته شده توسط لیدا مهاجری در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ساعت 12:13 موضوع | لینک ثابت


لحظه های تقدیر

میگن تو شبای قدر سرنوشت یک سال ادم رقم میخوره.سرنوشتی که خدا برای هرکی رقم میزنه.تو این شب هرکی که قراره از دنیا بره رو پیشونیش نوشته میشه.کی کجا چطور....بعضی هام میگن میشه از خدا تو این شبا بخوای که سرنوشت خوبی رو برات رقم بزنه.

آی کسایی که امشب قرآن به سر میگیرید و زیر سایش توی تاریکی اشک میریزید یادتون باشه خیلی از تقدیرها زیباست گرچه نگاه ما اونا رو تلخ میبینه.بیاید شاکر باشیم به چیزی که خدا برامون مقدر میکنه.

تو لحظه های زیبای قدرتون ما رو هم از یاد نبرید.


 

نوشته شده توسط لیدا مهاجری در یکشنبه سی ام مرداد 1390 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


رمضان ماه میهمانی خدا

رمضان ماه دوستیو مهربونیه.وقتی پشت چراغ قرمزی و بچه ای تو اون گرمای تابستون با زبون روزه داره گل میفروشه یا وقتی رفتگر محله زیر افتاب جارو به دست شرشر داره عرق میریزه تازه متوجه میشی که تو چه آسون زیر کولر نشستی و روزه داری میکنی.با خودت میگی روزه من قبول تره یا اونا؟هرچی هس لطف خدا خیلی بیشتر از ما بنده هاست.

روزه هاتون قبول حق.


 

نوشته شده توسط لیدا مهاجری در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت


مادرم روزت مبارک

مادرم بیا و دستان خالیم را بگیر تا با وجود سرشار از مهرت بگریزم از این دنیای مملوء از ریا و دو رنگی...
چشمان پرفروغت را چراغ راهم قرار ده تا مبادا در پیچ و خم های زندگی راه را به خطا روم..
ای مقدس ترین واژه،ای پاک ترین سرشت،ای والاترین نعمت،بگذار در برابر دیدگانت سر به تعظیم فرود آورم و بر پاهایت بوسه زنم،پاهایی که چو کوه بر زمین ایستاده اند و در تند بادهای زندگی نهراسیدند از ایستادگی...
بگذار بوسه نهم بر دستانت،دستهایی که به وقت ترس و دلهره چتری بود بر سرم تا دور گرانی از من پلیدی ها را...
کدامین واژه یارای توصیف مقامت را دارد؟کدامین آفریده به مانند توست؟
گویند که بهشت زیر پای مادران است،حال که عرشیان این چنین مقامت را گرامی داشته اند،بیا و قدم های مقدست را بر روی سنگ فرش خانه دلم نه تا متبرک شود از وجود سرشار از مهر و عطوفتت...
مادرم،ای فرشته مهربانی  دوستت دارم به وسعت همه لحظه های زندگیم.
روزت مبارک


 

نوشته شده توسط لیدا مهاجری در دوشنبه دوم خرداد 1390 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت


بیست و سومین بهار زندگی


 

نوشته شده توسط لیدا مهاجری در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت


مهارتهای حل مسئله و تصمیم گیری

همه انسان ها در زندگی فردی و اجتماعی خود با مسائل و مشکلات متعددی مواجه می شوند. در واقع زندگی چیزی جز روند پیاپی مواجه شدن با مسائل و مشکلات و تلاش برای حل و فصل آن ها نیست. بنابراین وجود مشکل در زندگی امری طبیعی است و ما خواه ناخواه با مشکلات متعددی در زندگی خود مواجه می شویم. بنابراین بجای اینکه منفعلانه عمل کرده و آرزو کنیم ای کاش هیچ مشکلی در زندگی ما پیش نیاید، بهتر است یاد بگیریم که چطور مشکلات خود را حل کنیم. اگر مسائل مهم زندگی حل نشده باقی بمانند، استرس، ترس و نگرانی  ایجاد می کنند که در نهایت به فشارهای جسمانی منجر می شوند. توانایی حل مساله و تصمیم گیری ما را قادر می سازد تا بطور موثرتری مسائل زندگی را حل کنیم.
گام هایی که در حل مساله باید پیمود:
-  ابتدا بايد (مساله) را با دقت تعريف کرد.
- راه حل‌هاي متفاوت را در کنار هم قرار داد.
- راه حل مناسب را از ميان راه‌حل‌هاي ممکن انتخاب کرد.
- راه حل را مورد بازبینی و اجرا گذاشت.
ممکن است بپرسید که ضعف در توانایی حل مسئله و تصمیم گیری چه مشکلاتی ایجاد می کند؟ واقعیت آن است که تحقیقات بی شماری در سطح جهان نشان می دهد که ناتوانی در مهارت حل مسئله و تصمیم گیری با مشکلات و مسائل مهم بهداشتی و اجتماعی مرتبط است. برخی از این مسائل عبارتند از:  خودکشی، اعتیاد، بی بندوباری، ابتلاء به ایدز و بزهکاری . حجم وسیعی از تحقیقات نشان می دهد که هرچه فرد توانایی بیشتری در مهارت حل مسئله و تصمیم گیری داشته باشد، به همان اندازه در زندگی خود موفق تر و سالم تر خواهد بود.
کاربردهای حل مسئله و تصمیم گیری
- روشی برای کاهش مشکلات زندگی و به خصوص مشکلات اجتماعی و ارتباطی
-  درمان انتخابی خودکشی 
-  پیشگیری از آسیب های اجتماعی – روانی
-  روشی برای حل بحران های بین المللی، کشوری، استانی، محلی ، شخصی و ...


 

نوشته شده توسط لیدا مهاجری در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 ساعت 11:46 موضوع | لینک ثابت